۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

زندگی در آینده

یه روزی لاف زدم که برنامه نویسی خیلی برام راحته
نشستم و شروع به خودن کردم، تا بتونم از حرفی که زدم دفاع کنم
خواستم کم نیارم
کم‌کم باهاش حال کردم. خیلی لذت بخش بود، حتما اینجا همون‌جایی بود که من بهش تعلق داشتم، بهش می‌گن دنیای کامپیوتر

یه روزایی از تفریحت می‌زنی و به خاطر آینده تلاش می‌کنی، کار کار کار
یهو به جایی می‌رستی که می‌بینی تموم زندیگ شده فکر آینده
۵ شنبه عصر رو با فکر این که چطور از روز جمعه استفاده کنم سپری می‌کنی
یاد اون روزایی که جمعه واقعا تعطیل بود

هدف بزرگی تعیین کردم
شاید زیاد از حد بزرگه
باید شکستش
هدف‌های کوچک تر ساده‌ترند، مثل حل کردن یه پازل

هر کسی سوالی ازم می‌پرسه، برای این که کم نیارم هر طور شده حتی از توی اینترنت جوابشو پیدا می‌کنم
زندگیم کم‌کم شد کم نیاوردن
بزار فکر کننن بلد نیست. «همه‌کس همه‌چیز را داند، همه کس هنوز ز مادر نزاییدست»

باید به فکر فردا بود ولی نه فرداهای دور دست
باید خودی نشون داد ولی نه به هر قیمتی
هدف دارم ولی دیگه اینو فراموش نمی‌کنم، قرار نیست همین امشب به نتیجه برستم

همیشه نباید گاز داد، شاید یه نیش ترمز از یه تصادف جلوگیری کنه